عشق پلی است برای وصل به دلدار عشق سکوی پرواز دو کبوتر است
دو کبوتر عاشق که بتوانند با هم زندگی را بسازند و از بودن با هم احساس خوشبختی کنند.
به امید روزی که همه به محبوب خود برسند.

قرارمون یادت نره..............
قرارمون رو بال شب.....اون ور پل بی عبور.......................کنار رودی که می ره تا شهر نور............تو کوچه پس کوچه ها گلا یه ها تو جا بزار........................واسه جشن گریه هام شونه هاتو همرات بیار..................................تو کوله بارت کمی نوازش بزار.....یه شال بافته از عشق بنداز رو دوش..........زیر بارون انتظار عمری نشسته ام بی قرار...............توو راه اگه دیدی ابره تیره رو.بگو نبار....به شهر خورشید که رسیدی آفتابو واسم بدزدو بیار.........به ابره تیره بگو نبار.............................................
به ابر تیره بگو نبار.......بیا تا دستامونو مثل قلبامون به هم پیوند بزنیم.......بیا تا با هم بریم یه جای دور..یه جای قشنگ ....مثل تو آسمونا....اونوقت همه چی داریم...و من و تو...... قلب من و تو می شه: :::.............................خوشبخت ترین قلبهااااااا.....................

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم
به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:58  توسط soltan
|
چشم تو از كهكشان راه شيري هم سرست
پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پر پر است
من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست
اسم تو از هر چه زيباتر ديده ام زيباتر است

يك عمر تو را به هر كجايي بردم
هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسيدم به تو آخر مردم

تو را در درون چشمهایم می گذارم
پلکهایم را می بندم !
تمام شب . . .
رویای تو . . .
خوابم را کوتاه می کند . . .
و صبح . . .
صبح گونه های زیبای تو خیس است ...
آری این آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن برایم زیــبـــــــــاســــــــــــــــت !!!فروغ فرخزاد !!!

دریا بدون آسمان رنگی ندارد...
پس من دریا و تو آسمان ....!!!

می پرسند که چرا دوستت دارم؟
سوال بیخودی است!!!
باید میپرسیدند که چرا نفس میکشم؟

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زند گی و آرزوی من
او هستی من است که آینده د ست اوست !!!



آمدی آن روز که دل مرده بود
روح مرا سیل غمت برده بود
غنچه ی سرخی که وفا نام داشت
در گذر حادثه پژمرده بود
بی تو جنون در سر و خنجر به چشم
عقده گلوگیر و دل آزرده بود
بی توچه گویم که به شب غیر اشک
این دل بی حوصله نشمرده بود
یا که به جز دست غمت هیچ کس
در بغل این سینه نیفشرده بود
قاب دلم عکس تو در بر گرفت
شیشه ی آن گرچه ترک خورده وبد
باز به پای تو افکندمش
گرچه فقط یک دل پا خورده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:49  توسط soltan
|


يادته يه روزي بهم گفتي:
هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟
گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...
گفتم يه خواهش دارم ؛
وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتي به چَشم ... حالا امروز
من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ...
(سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت ..
بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:38  توسط soltan
|
توراتا
بیکرانها
توراتا
کهکشانها
توراتا
اسمانها
دوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:31  توسط soltan
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:27  توسط soltan
|
بر سر هر قبری صلیبی میگذارند
تا نشانگر آن قبر باشد من هم
بر گردنت صلیبی می آویزم تا همه
بدانند گورستان عشق من قلب توست


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:22  توسط soltan
|
عشق نميپرسه که تو کي هستي؟ ........فقط ميگه که تو مال من هستي
عشق نميپرسه که اهل کجايي؟...........فقط ميگه که تو قلب من هستي
عشق نميپرسه که تو چيکار ميکني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته
عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي
عشق نميپرسه که دوستم داري؟...........فقط ميگه عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:9  توسط soltan
|
خدا را دوست دارم
چون بدون آن عشق نیست
عشق را دوست دارم
چون بدون آن زندگی نیست
زندگی را دوست دارم
چون بدون آن تو نیستی
تو را دوست دارم
چون بدون تو من نیستم


دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و دید من تیره روز را
ننشست و رفت و تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش می گذشت صبوحی ز کوی او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:3  توسط soltan
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:28  توسط soltan
|

ای که طوفان در دلم انگیختی
تو مرا از نو به عشق آمیختی
ای نفس هایت نسیم سبزه زار
سقف خانه پر شد از عطر بهار
ای دو چشمت رنگ دشت سوخته
آتشی در جا من افروخته
رخت عشقی بر تن عریان من
بوسه هایت نم نم باران من
گاهی از من عاشقانه یاد کن
تو به یادم بوسه ای بر باد کن




زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ٬
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست٬
که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی" مجذور" آئینه است
زندگی گل به"توان "ابدیت٬
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما٬
زندگی" هندسه "ساده ویکسان نفسهاست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:25  توسط soltan
|